تبلیغات
emp-mind - رگ سبز..
emp-mind

رگ سبز..

دوشنبه 22 خرداد 1391

بیشتر از آدمای هم سن و سالم درگیر ماجرا بودم..استثنا جو نگرفته بودم,یه چیزی بود كه حسش میكردم..یه حس مشترك با یه سری آدم.. حتی كسایی كه اولش واسه مسخره بازی و خوش گذرونی میومدن اگه موندن,واقعا موندن..موندن كه بگن بسه هرچی زور شنیدیم.. ندارم شعار میدم..نگاه اون بسیجی كه صاف تو چشام زل زد و گفت "تو از توله ی منم فنچ تری" و پشتبندش یه دونه با باطومش زد تو پهلوم یادم نرفته..خوب یادمه قیافه اون پسرایی كه هنوز ریششون در نیومده بود و تا یه كلت دستشون میدادن -درست مثه بچه دو ساله هایی كه آبنبات میگیرن- دیگه مامان باباشونم نمیشناختن..اونایی كه جلو چشم تیر خوردن كه خب گفتن نداره.. نه انگار سه سال پیش بود كه شده با روپوش مدرسه ام میرفتم كه باشم.. واسه بقیه عضو مهمی به شمار نمیومدم قطعا,ولی واسه خودم مهم بودم..حس كردم یه بار منم مثه بقیه هستم..


kerrimatzen.weebly.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:45 ق.ظ
That is very interesting, You are an excessively skilled blogger.

I've joined your rss feed and stay up for seeking
extra of your magnificent post. Also, I've shared your website in my social networks
Foot Complaints
شنبه 14 مرداد 1396 06:42 ق.ظ
Saved as a favorite, I really like your web site!
yalda
دوشنبه 2 مرداد 1391 02:10 ب.ظ
حس مشترکی که به طرز فجیحی نابود شد!
نازنین
دوشنبه 29 خرداد 1391 10:19 ب.ظ
حسش کردم کاملن دقیقن وقتی بود که برای اولین بار فک کردم میتونم عضو یه گروه بزرگ باشم حتا اگه بود و نبودم هیچیو عوض نمیکرد ولی همشو بودم
پارمیس
پنجشنبه 25 خرداد 1391 02:37 ق.ظ
حس مشترکی ک با آدما ایجاد میشه تو این وقتا عالیه...عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها